محاکمه
persianyahoo persianblog

انتقال

پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٤

به دليل در دسترس نبودن مداوم پرشين بلاگ اين وبلاگ به اين آدرس نقل مکان کرد...!

 
 

بوی عيدی بوی توپ....

دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

امسال نيز مانند هر سال سال جديد با سخنرانی مقام رهبری آغاز شد...امسال از سوی مقام رهبری (سال ۸۴)  سال مشارکت عمومی و وحدت ملی نامگذاری شد.اين رسم چندين سال است که در ميان مسئولين نظام رواج پيدا کرده است.

در سال گذشته که سال خدمتگذاری به مردم ناميده شده بود آيا مسئولی حاضر به پاسخگويی به مردم شد...در سال گذشته هم همانند سالهای گذشته کسی جوابگوی ملت و مردم نبود و هيچ کس سعی در پاسخگويی به مردم نميکرد...از سرباز نيروی انتظامی تا مسئولين رده بالا هيچ کس پاسخگو نبود...و حال آيا سال مشارکت عمومی در مشارکت واقعی و وحدت در آبادانی ایران عزيز کمک خواهد کرد؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ۸۳ سالی نسبتا بد برای کشور بود، از طرفی فشارهای خارجی برای ماجرای هسته ای ايران و از طرفی دعواهای سياسی داخلی...

سال ۸۴ همانند ساير سالها با عيدی آغاز شد ولی پيروزی ايران بر ژاپن دريچه اميدی را بسوی مردم باز کرد و ورزش ايران گامهای اميد بسوی جام جهانی را می پيمايد.و اين بهترين عيدی ورزشی بود...

گام اول ورزشی خوب بود به اميد پيروزيهای بيشتر ورزشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به اميد سالی خوب برای همه ايرانيان...

 

 
 

سال نو مبارک

پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

سال نو مبارک...

 
 

عدالت چيست؟

شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳

  از اين بدتر نمی شد!  

                             

تو مملکت جالبی زندگی می کنيم،در حالی که دزد يها و مفاسد اقتصادی تو مملکت بيداد می کنه،۱۴ سال حبس برای يک روزنامه نگار می تونه حکم خنده داری باشه! هر روز جرايم اقتصادی بيشتر از قبل ميشه هر روز به تعداد فروشندگان مواد مخدر بيشتر ميشه هر روز دزدی از بيت المال بيشتر ميشه...ولی کو گوش شنوا؟

من می خوام اينو بدونم که آيا يک روزنامه نگار بيشتر می تونه به مملکت ضربه بزنه يا مفاسد اقتصادی که از طرف بعضی از منسوبين به قدرت هست؟ آيا يک جوان شهرستانی بيشتر ميتونه به يک مملکت ضربه بزنه يا اون آقايی که برای سود بردن شخصی ميراث اين مملکت رو به تاراج ميبره؟ آيا آرش سيگارچی بيشتر به اين نظام ضربه ميزنه يا آقايانی که با معاملات نفتی پول مردم را به جيب ميزنند؟

حال جرم آرش چيست؟ طبق حکمی که از سوی قاضی اسکندری، قاضی شعبه ۳ دادگاه عمومی و انقلاب استان گيلان صادر شده است...جرايم آرش عبارت است از:جاسوسی و توهين عليه ولی فقيه، البته اين حکم برای همه روزنا مه نگاران زندانی عموميت دارد که جرايمی از قبيل تفتيش اذهان عمومی و اقدام عليه امنيت ملی را می شود به آن اضافه کرد...! البته شايد منظور ايشان از جاسوسی همان مصاحبه او با راديو های بيگانه باشد!(قاضی از کجا به اين نتيجه رسيده که آرش جاسوسه؟)

عدالت چيز خوبی است ولی مجری آن چه کسی باشد.چندين سال است که در ايران ما شاهد نابود شدن عدالت هستيم و جالبتر اينکه اين آقايان مدعی عدالت علوی هستند! آيا علی(ع) در رويارويی با خويشان خود عدالت را قربانی می کرد؟

آقايان وقت آن فرا رسيده که نسبت به اعمالتان پاسخ گو باشيد.اينها همه ثمره بی کفايتی جناب رئيس جمهور و دولت اصلاح طلب او در برخورد با واقعيت ها می باشد.اگر مجلس ششم و رئيس جمهور در هنگام فجايعی از قبيل کوی دانشگاه و زندانی کردن اصحاب قلم از خود واکنش نشان می دادند کار به اينجا نميکشيد که هر از چند گاهی شاهد به زنجير کشيده شدن يکی از اصحاب قلم باشيم.آيا بايد در کشوری که داعيه دار عدالت علوی است شاهد تساهل قضات با صاحبان پرونده های اقتصادی باشيم؟ ضرر کداميک بيشتر است؟ روزنامه نگار که از دزدی صندوق بيت المال پرده افکنی می کند، و يا اينکه با خفه کردن روزنامه ها به دزديها ادامه دهند؟

آقايان جوابگويی به آيندگان را از ياد مبريد.همانطور که شما رژيم پهلوی را ظالم خوانديد باز هم تاريخ قابليت برگشت پذيری دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما درباره آرش سيگارچی:

آرش سيگارچی ۲۸ ساله سردبير روزنامه گيلان امروز...

تا آنجا که دوستان و آشنايان او می گويند هيچکش از او دل خوشی ندارد.از يک طرف بلاگرها و از طرف ديگر همکاران مطبوعاتی او مشکلات زيادی با او داشته اند و در بسياری از جهات او آنها را رها کرده و بعبارتی به دوستان محترم ضد حال زده است.و وقتی از او صحبت ميشود کمتر کسی نام نيک از او ميبرد و بسياری از کسانی که با او بوده اند از ناحيه او دچار آسيب شده اند و هر کس دلايل شخصی بسياری برای عدم دفاع از او را دارد(خدا عالم است).پس بهتر است از او بعنوان يک قديس و يک قهرمان ياد نکنيم بلکه انسانی با صفات انسانی بهتر و يا بدتر از بقيه افراد...

در دفاع از آرش سيگارچی همين بس که از عدالت دفاع کنيم و از اينکه جوانی را به صرف داشتن عقيده ای روانه زندان کنند خود اين بر خلاف عدالت است و منظور از دفاع از او دفاع از همه ملت ايران در شرايط مشابه است و دفاع از انديشه و قلم.پس اين طومار را برای آزادی او امضاء می کنيم.

 
 

برای آزادی قلم...

جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۳

           

 
 

شهيد قلب تاريخ است...

جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳

     

افق ديده را بگسترانيم...

از صحرای سوزان و لبهای تشنه گذر کنيم...

به گذشت و فداکاری بينديشيم و به دلاوری...

به حسين بن علی و خانواده او بينديشيم، به تعداد ياران و به تعداد سپاهيان دشمن...

به نبرد نابرابر بينديشيم، و باز به گذشت و فداکاری بنگريم....

همه در يک کلام خلاصه می شود...

                  ايثار،ايثار،و باز هم ايثار...

 

 

 

 
 

اينم يک نوع مبارزه با غرب زدگيه...

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۳

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند...
 شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

                                 به نقل از سايت زنده رود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در مورد صحت اين مطلب چيزی نمی دونم ولی اميدوارم استناد تاريخی محکمتری برای اين روز بيان شود و همچون لباس ملی ايران دچار مشکل نشود... 

 
 

همه چيز سفيد...

شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

چند روزی را در برف بسر برده بوديم ولی امروز که از خواب بيدار شده بودم اوضاع جور ديگه ای بود.همه چيز درهم و بر هم بود شهر به صورت کامل سفيد پوش بود(البته يک ذره از کامل هم کاملتر) ما هم مجبور بوديم همه چيز رو سفيد ببينيم.امروز علاوه بر فراوانی، وفور برف هم بود ولی در يک روز عادی شهر کاملا تعطيل بود. حدودا ارتفاع برف به يک و نيم متر ميرسيد. متا سفانه ما هم در يکی از محله های پر ترافيک شهر اطراق کرده ايم و وقتی برای گشت و گذار در خيابون وول ميخورديم ديدم که تو خيابون اصلا ماشين نيست.همه چيز دچار تناقض شده بود چراغ راهنمايی کار می کرد ولی بجای ماشين آدم رد ميشد. اصلا ماشينها جرات نداشتن بيان تو خيابون چون تا نزديک کمر برف بود.خيابون کاملا بسته بود ولی بچه محلها در حال برف بازی بودن و کلی هم به همديگه حال ميدادن.اين گشت و گذار در حوالی ساعت ۱۲ ظهر بود.در قسمتی از همان خيابان لودری برای باز کردن قسمتی از خيابان تلاش ميکرد و من به اين فکر افتادم که چه شهردار مهربانی داريم ولی مدتی بعد متوجه شدم که اين ماشين در اختيار يک شرکت خصوصی است و او هم داره به آشناهاش حال ميده...ولی به مردم ديگه هم کمک ميکرد فقط دستمزد رو فراموش نميکرد(در اين لحظه به اين فکر افتادم که حتما شهردار خواب است) که دستور صاف کردن خيابان را نداده.پس از رفتن به منزل حوالی ساعت ۴ به همان خيابان بازگشتم ولی شهر بدتر از دفعه قبل بود و برف با شدت فراوان ميباريد و در چند دقيقه بعد بود که برق قطع شد(گل بود به سبزه نيز آراسته شد).ولی اميدوارانه به اين فکر بودم که تا زمان شروع مسابقه فوتبال ايران-بحرين برق به همه ملت حال ميده و مياد ولی زهی خيال باطل. در ازدحام شديد برف مردم به سرعت به اينطرف و آنطرف ميرفتند و در لحظه ای بطرف زمين سرنگون می شدند. کلی با نيروی جاذبه حال کردم که بر خلاف شهردار ما تو اين وضعيت هم کارشو خوب انجام ميده.به طرف خانه می آمدم که متوجه شدم يکی از همسايه ها دچار حمله قلبی شده و به هيچ وجه در خيابان ماشين وجود نداشت(وسيله حمل و نقل عمومی هيچ، خصوصی هم پيدا نميشد ما که از حمل و نقل عمومی انتظاری نداريم) ولی خدا رو شکر يک شهروند محترم با ماشين غول پيکرش پيدا شد و او را به بيمارستان منتقل کرد...(عجب شهر آبادی داريم ما)

چيزی به ساعت ۷ نمانده بود ولی از برق خبری نبود و در قسمتهای مختلف شهر نيز برق به صورت چراغهای چشمک زن عمل ميکرد(ميرفت و می اومد) تصميم گرفتم به منزل يکی از اقوام در قسمت ديگر شهر بروم ولی وقتی بطرف مقصد حرکت کردم برف شدت گرفت و برق کل شهر قطع شد. و زمانی هم تا آغاز بازی نمانده بود و تصميم گرفتم به منزل يکی ديگر از اقوام در آن حوالی بروم ولی خوشبختانه آنجا هم برق نداشت و اداره برق همه شهر را مورد عنايت قرار داده بود.بازی شروع شد و ما به گوش دادن بازی از راديو بسنده کرديم که ناگاه نبوغ يکی از اقوام به کمکمان آمد. و يک تلويزيون کوچک را به وسيله باطری ماشين به کار انداختيم و ما ده نفری به يک تلويزيون يک وجبی خيره شديم.(ميگن لنگه کفش تو بيابون غنيمت راسته)

بازی حساسی بود و ما ميخواستيم حسابی حال بحرين رو بگيريم ولی تيم ملی ما هم گل نزد و اصلا درست حسابی بازی نکرد و همه گيج بودند. بعد از بازی به خيابون رفتيم و گشت و گذاری در شهر کرديم.بعضی از سوپر مارکتها در تاريکی به وسيله شمع به کار پرداختند و با فزونی مشتری روبرو شدند که صف طويلی از مشتری تشکيل گرديد و همه گونه اطعمه را برای آذوقه کردن تقاضا ميکردند و اکثرا هم به صورت کلی خريد ميکردند(که شايد دچار قحطی نشوند)قطع برق در روز باعث تعطيلی نانواييها شده بود زيرا ماشاا... همه نانواييهای الان با برق کار ميکنند(اينم آخر عاقبت مدرنيسم...).شهر کاملا فلج شده بود و مسئولان شهر يا در مسافرت بودند و يا خونه هاشون برف نمی اومد و اينهمه دردسر مردم رو نديدن.شهر باطل شده بود و هيچکس هم به فکر نبود (خيلی اين مسئولين ما باحال هستن کار به کار مردم ندارن)حالا شانس آورديم که تو اين گير و دار از سرما قنديل نبستيم.

البته اينو بگم که مسئولين قصد اين رو دارن که برای مردم از زمستان ۸۳ يک خاطره باحال بجا بذارن. اميدواريم که ديگه از اين نيت ها نداشته باشن...

                              ولی برف کلی حال داد به ما...

ضايعاتی:

۱-بی بی سی در اخبار هوا شناسی خود هوای شهر رشت رو بارونی اعلام کرده بود.هواشناسی اونا هم ديگه قابل اعتماد نيست(۴روز گفت بارون هر چهار روز برف شديد اومد).

۲-تعداد زيادی مسافر از ۱۲ کيلومتری رشت ماشينها رو پارک کردن و پياده اومدن تو شهر (آخه تو اين سرما هيچ عاقلی مياد مسافرت!).

۳-استاندار گيلان در مصاحبه با شبکه خبر در حالی که نصفه شهر از کمبود انرژی رنج ميبردن اعلام کرد که ۹۵٪ شهر دارای انرژی(آب، گاز، برق) است.(استاندارمون هم تو اين اوضاع احوال کلاس ميذاره که وضعمون خوبه).

۴-تعدادی سقف پايين اومد و خونه ها رو خراب کرد.

۵-مردم تو اين چند روز اينقدر پياده روی کردن فکر کنم الان ديگه همه بدنها واسه مسابقات ملی آماده باشه.

۶-از چند روز ديگه سر خوردن و دست و پا شکستنها شروع ميشه...

 
 

 

پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳

سلام...به دليل بروز برخی از مشکلات و قرار گرفتن توده پر فشار در برخی از شهر های کشور به گزيده اخبار میپردازيم...

 

آقای رئيس جمهور هم بلاخره تهديد کردن رو ياد گرفت.البته آمريکا رو تهديد کردن فقط نميدونم هر کی ميخواد تهديد کنه چرا ملت رو ميکشه وسط...!

اينجا بخونيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد علی ابطحی هم در مورد ساختارشناسی ۲۲ بهمن نوشته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی اميد معماريان مفسر ورزشی ميشه...

از زندان تا فوتبال!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رايس:عراقيها نميگذارند ما برويم...

عراقيها رايس رو بيشتر دوست دارن يا آمريکاييها رو!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی مرده شور واسه مرده گريه کنه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلاخره نفهميديم تسحيلات هسته ای داريم يا نه!

 
 

بازيچه۲

دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

ادامه ماجرا:

موتور ماشين سوخته بود.واين دوست از ماشين پياده شد و شروع به فحش دادن و نثار کردن تعدادی واژه های نامناسب به صاحبان صنايع خودرو کردند،ايشان با داد و فرياد می فرمودند:پول مردم را به جيب می زنند،ماشين لگن تحويل مردم می دهند ۲۵ سال است داريم اين وضع رو تحمل می کنيم و همچنان ادامه دادند...تا اينکه ديدم کار داره به جای باريک ميکشه الان بحث سياسی ميشه... و بعد از پاک کردن علامت سوال های فکرم(بخاطر صحبتهای قبل از اين اتفاق دوستم)ائ را ساکت کردم.در اين ميان بود که يکی از دوستان او که اتفاقا او هم خودروی مدل بالای کشور را در اختيار داشت در کنار او ترمز کرد.پس از روبوسيهای بسيار و تعظيم های مکرر از سوی دوست ما،سوال شخص که دوست ما مهندس صدا می کرد جو را عوض کرد. ايشان به دوستمان فرمودند: چرا اين ماشين رو عوض نميکنی يک مدل بالاتر نميگيری؟ گفتند:تو فکرش هستم فردا پيکان رو ميدم شايد يک پژو پارس(پرشيا) بگيرم.تعريفشو شنيدم ميگن خوبه...علامت سوال دوم نيز به همراه علامت تعجب در بالای سرم ظاهر شد.پس از دقايقی که شخص اصرار به رساندن دوستمان به خانه ميکرد و او هم با عباراتی همچون ما نمک پرورده هستيم! زيارت شما افتخاری است برای ما و... او را بدرقه کردند.پس از مدتی که آن شخص رفتند اين دوست ما شروع به کردند و فرمودند:اين آقا دزد است،مال مردم رو خورده به اينجا رسيده(مردم چقدر مال دارن به اين و اون ميدن!) پول مردم تو جيبشه(اگه پول مردمه، تو جيب اين چيکار ميکنه!) تازه بدوران رسيده واسه من افه ماشين مياد...نميدونه اسب رو با الف مينويسن يا با عين،بعدش ميگه من مهندسم اين دزدا هستن که مردم نون شب ندارن...(ديگه داشت جدی بحث سياسی ميشد!) که ما چفت دهنش را بستيم و پس از آمدن تعميرکار به تنهايی به راه خود ادامه دادم و قبل از رفتن از او تشکر نمودم و او هم با سلام و صلوات مرا بدرقه کرد.(البته نميدونم بعد از رفتنم چقدر فحش نثار بنده فرمودند!).تو راه به اين فکر می کردم که ما چقدر آدمای دورويی هستيم هيچ حرفمون با عقايد و رفتارمون جور در نمياد.شايد شيوه زندگی ما اينه که ايراد اين و اون را بگيريم بعد خودمون جور ديگه رفتار کنيم.هميشه واسه نصيحت کردن حرف زياد داريم ولی واسه عمل کردن وقت کم داريم.بيشتر حرف ميزنيم تا اينکه عمل کنيم(مثل خودم که همش حرف ميزنم)آخرشم ياد حافظ افتادم که ميگه:

  واعظان چون جلوه بر محراب و منبر می کنند

  چون به خلوت ميروند وان کار ديگر می کنند

حالا شما بيابيد پرتقال فروش را...!

 
 

به سبک فيلمهای مافيايی، بازيچه!

جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳

چند روز قبل د ر يکی از اتوبانهای اين مرزو بوم عزيز با يکی از دوتان مشغول صحبت در مورد گذشته ها بوديم...ناگاه اين دوست بسيار عزيز ما به اين نکته پای فشاری کردند که دوستيهای امروز رنگ و بوی تملق دارد...او همچنين بسيار اصرار ورزيدند که در گذشته دوستان به دليل تعلق خاطر به هم رابطه بر قرار می کردند ولی امروز اين رابطه ها از روی خر کردن است.و فقط به اين دليل دوستی ها ادامه دارد که افراد بتوانند سواری بهتری از دوست خود بگيرند! او به نکته جالبی توجه کرده بودند ولی انگار که اين نکته را به طور دقيق و به طور موشکافانه تحليل ميکردند، می گفت:آری در آنموقع دوستان به صورت عشق و علاقه در برابر هم سر به تعظيم می گماردند.ولی امروز فقط از برای چاپلوسی اينکار را می کنند.می فرمودند:در حال حاضر ملاک اصلی برای دوستی، پول،ماشين،خانه و...است.(اشتباه نکنيد ملاک ازدواج رو نفرمودند ملاک دوستی اونم تازه با يک همجنس!) و براين امر پای فشاری می کرد که:امروزه پول برای مردم عامل اصلی زندگی است...(اينو مطمئنم تنهايی کشف کرده!) و بعد هم صحبت به بحث های شيرين فلسفی کشيده شد و شروع کرد از معايب مدرنيسم صحبت کردن و يکی از معايب مدرنيسم را کمرنگ کردن صداقت معرفی کردند! و شروع کردند به ايراد گرفتن از نظام دينی که خودشان دين محوری را تجويز می کنند ولی در عمل از سکولاريسم دفاع می کنند.ايشان در اين مورد نکته نظرهای بسياری را يادآور شدند که به دنيا گريزی می انجاميد (خداييش منم حاليم نشد چی ميگفت!).سپس فرمودند که: برای جلوگيری از اين روند بهتر است که افراد تجمل گرا را از خود دور کنيم و به آنها به ديده يک انسان ناقص نگريم و هميشه عيب تجملگرايی را به رخ آنها بکشيم و همواره متذکر شويم که دنيا فانی است! و اصل چيز ديگری است.همينطور در حال ادامه دادن عرايض خود بودند که ناگاه بحث به خودروی ملی کشيده شد.(پيکان ديگه جای بحث داره!؟)...ميگفت مگر اين ماشين چه عيبی دارد(البته ماشين خودش هم پيکان بود) همه چيزش خوب است امکانات رفاهی هم به اندازه کافی دارد.چه عيبی دارد که به اين ماشين به چشم دشمن می نگرند.بعد از مدتها سخنرانی نظر من را در مورد پيکان پرسيد! من گفتم شرمنده، بحث سياسی نميکنم!(البته تو دلم گفتم که اين ابر تکنولوژی ما تحفه انگليسيها است که ۲۵ سال به تکمون بستن!)ايشان همچنين فرمودند:بجای خريد ماشين های تجملاتی بهتر است آدم عاقل اين ماشين را بخرد که پولش به جيب همين شرکتهای خودمون برود(البته يادشون نبود که پول همه ماشينهای داخل به جيب شرکتهای خودمون و... ميرود) و هم اينکه بجای پول اضافه دادن به فکر عده ای بی سرپناه باشيم که محتاج نان شب هستند(در اين لحظه فکر کردم  سخنرانی يکی از کانديدهای رياست جمهوری را ميشنوم) در اين لحظه يک دستگاه خودروی بيگانه(زانتيا) با عده ای جوان اراذل و اوباش به قصد اذيت کردن اين دوست عزيز شروع به ويراژ دادن در کنار او کردند و سريع گازش را گرفتند و رفتند... ناگهان اين دوست که اين تهمت را به جان خريده بود پا روی گاز گذاشت که آنها را تعقيب کند و به علت سرعت زياد آنها نتوانست به گرد پای اسب او برسد! و آنها از جاده بسوی ناکجاآباد به پيش رفتند.در اين ميان بود که ناگهان از موتور ماشين صدای نابهنجاری بلند شد...

                                              ادامه دارد...

 
 

جدی نگيريد!

یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

يکی از موضوعات مورد مناقشه بين مردم و مسئولين بحث داغ و شيرين بدحجابی است...

طبق تبصره، ماده ۶۳۸قانون مجازات اسلامی:< زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از ده روز تا دو ماه و يا از ۵۰هزار تا ۵۰۰هزار ريال جزای نقدی محکوم خواهند شد.>

طبق اين قانون ماموران نيروی انتظامی اقدام به برخورد با بدحجابی می کنند.پس همانطور که مشخص است بدحجابی جرمی است که به تازگی به چشم عده ای از آقايان آشنا آمده است.(قابل ذکر است که چندين سال از تصويب اين قانون می گذرد) احتمال ميرود که اين قانون برای مبارزه با قانون منع با حجابی در فرانسه و چند کشور ديگر است که در آن کشورها باحجابی جرم است. در اينجا شاهد تضاد بين کشورهای متمدن جهان هستيم که در ايران بد حجابی يا بی حجابی جرم است و در فرانسه با حجابی، و هنوز هيچ تفاهمی بين اين دو کشور بوجود نيامده. با حجابی و بد حجابی اختلاف زيادی با هم دارند و در دو کشور متمدن هنوز تصميم قطعی برای آزادی در پوشش گرفته نشده است. اگر اين روند ادامه پيدا کند درگيری لفظی بين تمدنها آغاز و در نهايت منجر به جنگ می شود که در اينصورت آقای رييس جمهور بايد قيد گفتگوی تمدنها را بزند زيرا اولا تمدن زبان ندارد که گفتگو کند و در ثانی با درگيريهای اينچنينی نظريه قبل از گفتگوی تمدنها که اصرار بر برخورد تمدنها داشت نمايان می شود که نظريه درست تری در اين مقوله است.پس برای از بين بردن اين معضل بهتر است نماينده هايی از کشورها برای تفاهم بر سر اين موضوع به ميز مذاکره بروند و پس از نوش جان کردن يک چای! ميانگينی برای حجاب در نظر بگيرند و اين معضل را حل کنند تا تمدنها با هم برخورد نکنند.برای حل اين موضوع بهتر است از بين راه حلهای مختلف بهترين گزينه را انتخاب کنند.بهترين راه حل اين است که بد حجابها را به فرانسه بفرستند و با حجابها را به ايران بياورند تا تمدنها درگير نشوند.

البته مبارزه با بد حجابی در ايران برای مردم و اقتصاد مملکت سودهای کلانی دارد. با شروع فصل گرما و بالا رفتن شلوارها و نازک شدن پوشش بعضی از بانوان گرامی سبب می شود که صدمات روحی و روانی و همچنين جسمی از قبيل عوارض قلبی و سوء هاضمه و...برای عده ای از آقايان پديد آيد.که در اين صورت مخارج دارو و همچنين واردات داروهای خارجی اقتصاد مملکت را با مشکل روبرو می کند، که مبارزه با بدحجابی به اقتصاد نيز کمک ميکند.ولی در مورد مبارزه با باحجابی هنوز به نتيجه نرسيده ايم شايد مصرف زياد پارچه برای پوشش مشکل فرانسه باشد.(نيت دولتها فقط و فقط کمک به بهبود زندگی مردم است)

طبق اين تبصره از قانون مجازات اسلامی که بدحجابی مختص به زنان است! و بانوان گناه ديگری ندارند و طاقت ماندن در زندان را ندارند برای حل اين مشکل جزای نقدی مطرح می شود تا هم کمکی به دولت شود و هم بانوان از زندان در امان بمانند.

ولی مشکل اساسی اينجاست که تعريف درستی از بدحجابی منظور نشده و هر گونه پوششی را می شود به عنوان بدحجاب معرفی کرد و اين باعث انتخاب گزينشی بدحجابها به شيوه دلخواه می شود که می توان از بين هزاران نفر بدحجابترين و يا... يکی را به عنوان بدحجاب بازداشت نمود.(حالا ببينيم اين قرعه مال کی هست؟)

در هر صورت ما که راحتيم، شما چطور...؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مؤسسه نشنال جئوگرافيک (National Geographic ) که از اعتباري جهاني در دانش جغرافيا برخوردار است در اطلس تازه جهان که منتشر کرده، در کنار نام «خليج فارس» از نام مجعول «خليج عربي» استفاده کرده است برای حمايت از نام خليج فارس اين اعتراض نامه را امضا می کنيم.

 
 

بدون شرح

چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳

دارند می آيند با کفشهای پدرهاشان،دارند می گريند با چشم های مادرهاشان،دارند فکر می کنند با ذهن مردم ديارشان،دارند می جنگند به شيوه برادرانشان،دارند حرف می زنند با لهجه اجدادشان، ای کاش حداقل با لبهای خودشان بخندند...

 
 

 

سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

در ادبيات ايران مصرع معروفی است که می گويد:  <توانا بود هر که دانا بود>

حال ما به ساختار شناسی اين مصرع می پردازيم.در ادبيات امروز و همچنين در جامعه شناسی،علوم،سياست و... اين بيت مهجور مانده است زيرا با اسلوب زندگی جديد همخوانی ندارد پس بهتر است يک حرف از اين بيت را حذف و جايگزينی برای آن پيدا کنيم.تا همه چيز به شکل مناسبتر بازگردد.

دانايی در حال حاضر امتياز محسوب نميشود بلکه جز صفاتی است که همه انسانها به خيال خود آن را دارا هستند مثل داشتن چشم که همه کس آنرا دارند ولی به نظر ميرسد که در صده های قبل مردم کمتر دانا بودند و دانايی در آن دوران جزء محاسن نيکوی افراد بود (زيرا اگر مردم دانا بودند نمی گذاشتند پادشاهان به راحتی بر آنان حکومت کنند). ولی در کتب ادبيات دوره دبستان هنوز اين شعر به چشم می آيد که واقعيت امر در دوران امروز را نشان نمی دهد.در دورانی که تمدن و بسياری از نمادهای تمدن با تعدادی اسکناس از بين ميرود، دانايی نمی تواند صفت غالبی باشد.پس دارايی بر دانايی ترجيح داده می شود.دارايی صفتی است که انسان را از خيل عظيمی از مشکلات محفوظ می دارد.ولی دانايی کمتر از دارايی می تواند انسان را از آفات اجتماعی برهاند.دارايی اين معضلات را براحتی حل ميکند. در دنيای به اصطلاح مدرن ما دارايی بهتر از دانايی است. زيرا شخص دارا کمتر از شخص دانا در مشکلات مختلف روزمره زندگی گرفتار ميشود و با کمک دارايی به حل مشکلات می پردازد.پس به اين نتيجه می رسيم که دارايی در زمان حال و دانايی در زمان گذشته هر دو امتيازی ويژه به حساب می آمد و چون ما در حال زندگی می کنيم بايد از ابتدا به کودکان اين مرز و بوم بياموزيم:  

     توانا بود هر که دارا بود...

 
 

چگونه مملکت شلوغ می شود؟ يا به سبک نيوی آنلاين!

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳

پس از مدتها کش و قوس بالاخره فيلم مارمولک ساخته کمال تبريزی بر پرده سينما ظاهر شد.اين فيلم پس از مجادله فراوان بين اعضای آبادگر سينما يا همان گروه سانسوريسم و تهيه کننده فيلم(بخوانيد خود درگيری بين تهيه کننده فيلم) مجوز اکران را اخذ کرد...

در اين راستا برادران متعهد و هميشه در صحنه برای مقابله با استکبار جهانی علی الخصوص آمريکای جنايتکار(که البته نميدانيم چه ربطی به موضوع داره) وارد عرصه هنر و فرهنگ ايران شدند و با کوک کردن ساز مخالفت خود با منافع کشورهای استکباری در ايران به مقابله با فرهنگ بيگانه پذيری دشمن(يا همان عوامل ساخت فيلم مارمولک) برخواستند...(البته استکبار ربطی به فيلم نداره شايد ربط داشته باشه!)

پس از اکران فيلم در قم سينما در شعله های آتش سوخت و به خاکستر تبديل شد.پس از شنيدن اين خبر در تهران و در چند شهر بزرگ کشور دانشجويان با اعتراض گسترده از حضور در کلاسهای درس امتناع ورزيدند و به اعتصاب غذا دست زدند(البته دانشگاه آزادی نبودند چون بنده خداها واسه درس خوندن پول دادن)... برادران انصار برای جلوگيری از هرج و مرج به کمک نيروهای انتظامی آمدند و به دليل عدم تمايل به کمک از سوی نيروی انتظامی بازهم به کمک کردن ادامه دادند...پس از اکران فيلم با شکايت دادستان فيلم توقيف شد. در همدان مدعی العموم از بازيگر نقش اول شکايت کرد و او را تا رسيدگی به پرونده راهی زندان کرد...دفتر تحکيم وحدت با انتشار بيانيه ای همه اعمال صورت گرفته را محکوم و خواستار کمک از سوی محافل بين المللی شدند.دانشجويان خشمگين در اجتماعات گسترده به خيابانها آمدند و با شعار<من اگر بنشينم تو اگر بنشينی هممون بنشينيم > و با خائن معرفی کردن مجلس خواستار رفراندم برای اکران فيلم شدند...گروههای موسوم به فشار به همکاری خود با نيروی انتظامی ادامه دادند و مجلس را خائن ملت معرفی کردند...نمايندگان مجلس ششم پس از کشو قوس فراوان به دليل نديدن اين فيلم تصميم به تحصن گرفتند و اعلام کردند در صورت عدم اکران دوباره فيلم به صورت دسته جمعی از مجلس استعفا خواهند داد.مجلس برای تصويب عدم نظارت شورای نگهبان بر سينما، وارد شور شد.سخنگوی گروه اکثريت مجلس ديدن فيلم را مساوی با حقوق شهروندی هر شخص دانست و سخنگوی گروه اقليت به عنواه مخالف به سخنرانی پرداخت و به واژه شناسی کلمه مارمولک و ساختار زبانی آن پرداخت...

شورای نگهبان با رد صلاحيت همه دست اندرکاران فيلم درخواست مجلس را مخالف با قانون و شرع دانست و نظارت استصوابی را حق مسلم خود دانست. پس از کشو قوس بين مجلس و شورای نگهبان آن را به مجمع تشخيص مصلحت نظام فرستادند.مجمع تشخيص مصلحت نظام با تصويب بودجه ۱۰۰ميليارد ريالی برای شورای نگهبان نظارت استصوابی را از سوی شورای نگهبان عادلانه خواند.گروه آبادگاران يا همان نمايندگان مجلس هفتم با اعلام خبری مبنی بر تحريم فيلم و تاکيد بر اين نکته که ايران را به ژاپن اسلامی تبدبل می کنيم خواستار اکران فيلم سالهای دور از خانه (اوشين) شد.کميسيون اصل۹۰ وارد کار شد تا مسئول رسيدگی به شکايات رسيده باشد.رئيس جمهور تهديد به افشا کرد و ادامه داد در صورت عدم برگزاری اکران آزاد هيچگونه مسئوليتی به عهده نخواهد گرفت و نمی تواند سلامت سينما را تضمين کند.سخنگوی دولت اعلام کرد:با ترميم کابينه تمامی مشکلات موجود حل خواهد شد.وزير کشور و استانداران تصميم به استعفا گرفتند و بحث خروج از حاکميت را دوباره مطرح کردند.قاضی دادگاهی در همدان با اعلام سب النبی از سوی بازيگر فيلم مارمولک او را مرتد شمرد و حکم اعدام او را صادر کرد.

بنيانگذار مکتب خروج از حاکميت، در زندان بحث جديدی با عنوان خروج از سينما اعلام کرد.تلويزيونها و گروههای وابسته به خارج از کشور اعلام کردند: ناآراميهای اخير چندين هزار کشته و زخمی بر جای گذاشته و با قيام مسلحانه ملت وضعيت به حالت بحران رسيده است و تا چند روز ديگر مردم پيروزی می رسند... تلويزيونهای داخلی خبر از آرامش کامل دادند و اعلام کردند از دماغ کسی خون نيامده... وليعهد در کنفرانسی اعلام کرد شما مملکت را اشغال کنيد من ميام حکومت ميکنم...رئيس جمهوراايالات متحده تحقيق در مورد چاهای نفت در کشور را آغاز کرد تا شايد سلاح کشتار جمعی پيدا کند.(در حالی اين سخنان ايراد شد که تو  مملکت خبر خاصی نبود)...رئيس جمهور با اعلام اين نکته که<زنده باد مخالف من> به تاکيد بر افشای همه امور پافشاری کرد وگفت بالاخره همه چيز را می گويم...آژانس انرژی اتمی با اعلام احتمال استفاده از اورانيوم غنی شده در درگيريهای اخير نماينده خود را به کشور فرستاد.وزير امور خارجه پس از آمدن نماينده آژانس با همتای انگليسی خود ديدار کرد...کميسيون اصل ۹۰ پس از تحقيق و تفحص فراوان دادستان را مسئول نا آراميها اعلام کرد.استاد حوزه و دانشگاه در سخنرانی پيش از خطبه نماز جمعه خبر از چمدانهای دلار داد که توسط عوامل ساخت فيلم مارمولک دريافت شده...دادستان که سرگرم رسيدگی به پرونده يقه سفيدها و مفاسد اقتصادی بود با به نتيجه نرسيدن تحقيقات به دستگيری عده ای دانشجو نما که در حقيقت اراذل و اوباش بودند طبق دستور دادستانی خبر داد... سيد ابراهيم نبوی که با خيال آسوده در خارج از کشور مشغول نوشتن طنزنامه های خود بود با خبر شد که دادستان به او سلام رسانده است از نوشتن نا اميد شد و دوباره به صدا و سيما بازگشت...

و سرانجام کميته ای مسئول رسيدگی به نا آرامی های اخير شد اين کميته پس از تحقيق و تفحص بسيار به اين نتيجه رسيد که علت آتش سوزی را اتصال سيمهای برق و فرسودگی ساختمان اعلام کرد...پس از اعلام کميته بررسی دانشجويان به سر کلاسهای درس خود بازگشتند،نمايندگان مجلس استعفای خود را پس گرفتند و رئيس جمهور سکوت کرد و به ترميم کابينه مشغول شد. آقای پروتکل خود را جهت کانديد نشدن در انتخابات آماده کرد. از فيلم مارمولک رفع توقيف شد و به دليل خسارات وارده به اين فيلم بدون سانسور اکران شد و نماينده آژانس همراه به آقای پروتکل پس ار صرف چای راهی سينما شدند...

و سرانجام همه چيز آرام شد!

 
 

آقازاده ها!

پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

در همه جای ايران صحبت از آقازاده ها است...مسئله اول اينست که چند ميليون آقازاده در ايران وجود دارد و در اين ميان چند درصد از آقازاده ها دارای قدرت و موقعيت هستند که عرصه را بر جمعيت ۷۰ ميليون نفری ايران تنگ کرده اند. اما در کشور مردمسالاری همچون ايران که در همه جای کشور قانون حکمفرماست! چگونه آقازاده ها نقش مقتدری به خود گرفته اند پس اين نظريه باعث ميشه که يا آقازاده ها قدرت ندارند! و يا اينکه در ايران قانون سالاری وجود ندارد؟ و شايد هر دو...!

آقازاده کيست؟ چرا و چگونه به عنصری مخرب در درون نظام تبديل شده است! آقازاده ها دارای چگونه قدرتی هستند؟

در دوران گذشته آقازاده به فرزندان علمای بزرگ گفته می شد و اين اشخاص دارای شخصيتی بسيار محترم در ميان مردم بودند.(البته امکانات گذشته با امکانات اکنون قابل قياس نيست زيرا نقش آقازاده ها در دنيای ارتباطات بيشتر شده) آقازاده بودن در گذشته بر خلاف امروز دارای بار معنايی مثبتی بود زيرا خود آقا از شخصيتی بسيار قابل احترام در ميان توده مردم برخوردار بود و به همين سبب فرزندان ايشان نيز به تبعيت از پدر خود دارای شخصيتی مردم دوست بودند و سعی در حل مشکلات مردم می کردند...(البته قابل ذکر است که علمای آن دوران هنوز گرفتار مدرنيته نشده بودند زيرا به تبعيت از پدر فرزندان نيز مدرن می شدند و ديگر فرقی بين آقازاده های آن دوران و آقازاده های امروز نبود.شايد به عبارتی می توان گفت که شرايط زمانی باعث شده تا تمايز شديدی بين آقازاده ای دوران مختلف بوجود بيايد. آقازاده های امروزی بجای حل مشکلات مردم، خود تبديل به مشکلی برای مردم شده اند.شنيده ها حاکی از اينست که در همه جرايم اقتصادی رد پای آنها ديده می شود...

يکی از عواملی که قانونمندی در ايران را به رويايی دست نيافتنی تبديل کرده است وجود آقازاده ها در کشور است زيرا آنها دارای مصونيت های مختلف در برابر قانون می باشند. اگر بخواهيم قوه قضاييه را يک نهاد مستقل در نظر بگيريم! دستگيری آقازاده ها برای آنها به رويايی تبديل شده است زيرا در صورت انجام اين کار نهاد مربوط دچار توهين علنی به آقا و زير سوال بردن شئن و اعتبار نظام و توهين به مقدسات نظام!!! و در اين ميان قوه قضاييه از اين همه توهين کردن صرف نظر می کند...

اما دليل ديگر مصونيت آقايان مصلحت نظام است که اکنون در رد تمامی جرايم و يا مجرم کردن کسی به کار می رود... براستی مصلحت نظام در چيست؟ مصلحت نظام يعنی وقتی آقازاده ای به زندان افتاد (البته فرض محال) به دليل زير سوال رفتن نظام طبق استدلال خواص از زندان بيرون می آيد. زيرا زندانی شدن آنها لطمه ای جبران ناپذير به نظام وارد خواهد کرد که در اين ميان مصلحت نظام همچون علم عثمان سر بلند می کند. يکی از موارد ديگر کاربرد مصلحت نظام برای توقيف روزنامه ها است. کار اصلی روزنامه ها در خطر انداختن مصالح عمومی کشور است که البته در بعضی مواقع مصالح عمومی همان آقازاده ها هستند که روزنامه ها بدليل زير پا گذاشتن آنها توقيف و تعطيل می شوند...

بزرگترين مشکلی که آقازاده ها برای نظام قانونمند ما بوجود آورده اند باند بازی است که به وسيله مافيای قدرت براحتی انجام می پذيرد.زيرا به اين وسيله موانع سخت اداری برای آنها براحتی آب خوردن است و آنها به دليل اهميت موضوع روابط را جايگزين ضوابط می کنند و مسئولين ادارات نيز برای جلوگيری از در خطر انداختن نظام با دل و جان اوامر آقايان را اجرا می کنند. البته يک راهکاری پيشنهاد ميشود که برای زير سوال نرفتن نظام يک حق تقدم برای آقايان قرار دهند البته بصورت قانونی...

در هر صورت تعدد آقازاده ها در ايران روز به روز بيشتر ميشود و آقازاده های خوب نيز به جمع هم مسلکان خويش می پيوندند... آيا قدرتمند شدن بيش از حد آقازاده ها مشکلی برای مردم ايجاد نخواهد کرد؟ آيا گفتارها در مورد اعمال آقازاده ها صحت دارد يا مردم برای خود غولی از آقازاده ها تشکيل داده اند؟ آيا قانونمندی در ايران در خطر نيست؟

به همه ی اين سوالها تاريخ پاسخ خواهد داد...

 
 

 

پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

سال نو نزديک است و مردم در خيابانها بدنبال تهيه لوازم مورد نياز خويش هستند...

خيابانها مملو از افرادی است که برای خريد سال نو در جنب و جوش هستند.از يک کوچه به کوچه ديگر و از يک خيابان به خيابان ديگر...در اين ميان تنها چيزی که جلب توجه ميکند مغازه های پر زرق و برقی است که در اکثر نقاط شهر وجود دارند و با نوشته ها و تزئينات خود مردم را به طرف خود جلب ميکنند و مغازه دارانی که با اشتياق کامل منتظر آمدن مشتری هستند.

سال نو شروع می شود با هزاران مشکل معيشتی برای افراد... آن کارمندی که برای خريد سال نو به بيرون می آيد و با رنگين کمان قيمتها مواجه می شود.و يا آن شخصی که منتظر گرفتن عيدی و پاداشی است که هر چند ناچيز ولی دل عده ای را شاد می کند... و آن کارگر، آن دست فروش و آنکس که شايد فقط نظاره گر باشد تا شادی و خوشی تحويل سال را ببيند و هيچ تغيير معيشتی ديگری را نبيند...آن جوان بيکار که باز به دستان پدر و مادر خويش می نگرد تا بتواند او هم در خوشيهای سال نو ميهمان مغازه های رنگارنگ شهر باشد. اينها همه نشان از يک چيز دارد، شروع سال نو... شروعی که همه نظاره گر آنند. چه آن دست فروش پيری که در چها راههای اصلی شهر منتظر است تا شخصی سر رسد و از او خريداری کند و او را نيز در خوشی سال جديد شريک کند و چه آن جوانی که با لباس يکدست قرمز خويش که مشخص نيست چندين عيد را ديده است و با صورت سياه شده خويش  در خيابانها پرسه می زند و ندای آمدن نوروز را سر می دهد تا قسمتی از اين شادی را با چند اسکناس عوض کند.

آری همه نشان از يک چيز دارد سال نو نزديک است...

 
 

 

چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

محاکمه به تصویر کشاندن دورنگی هاست محاکمه ای که در آن جز عدل نتیجه ای نخواهد داشت. حال این محکمه در کجا می تواند پدیدار شود ... محاکمه ای بین انسانها که سرانجام تزویر و ریا را نمایان خواهد ساخت ...

و سرانجام سکوت تلخ به پایان خواهد رسید...

و شاید پایانی تلخ...

 

 
 

 
لينكستان
 
دوستان